Saturday, October 22, 2005

افسوس


درست ۶ سال پيش روز ۲۸ آبان ۱۳۷۸ من با بزرگترين غم روی زمين آشنا شدم!! غمی که هنوز که هنوزه توی دلم تازست ! غمی که لحظه به لحظه دلمو می لرزونه!! يادمه مادرم بيشتز از ۲ ماه مريض بود نزديک ۱ ماه توی بيمارستان طالقانی بستری بود!! کم کم حالش بهتر شد و اومد خونه!! اما بعد از يک هفته دوباره حالش بد شد!! خيلی نگرانش بوديم اما کاری از دستمون بر نمی اومد تا اين که روز ۲۷ آبان حالش به طرز فجيحی بد شد به طوری زنگ زديم به اورژانش تهران !! تا اونا خودشونو برسونن اونجا هممون صد بار مرديم و زنده شديم!! داييم از سر کارش اومد خونمون .. اونم خيلی نگران بود!! پدرم که اصلا خيلی وقت بود مرخصی گرفته بود به خاطر مامانم!! اورژانس اومد به مادرم سرم وصل کرد همين!! خلاصه اون شب لعنتی گذشت!! گرچه اون شب هيچ کدوممون خواب به چشممون نيومد!! فردا حال مادرم بهتر بود تا نزديک های ظهر که حال مادرم دوباره بد شد!! پدرم و خواهرم رفتن بيمارستان و من و برادرم مونديم خونه!! بعد از يکی دو ساعت خواهر کوچکم اومد خونه و شروع کرديم يه تميز کردن خونه!! خواهرم با هزار اميد اتاق مامانم اينا رو تميز می کرد دلم می سوزه چون مادرم ديگه هيچ وقت به خونه بر نگشت.. هيچ وقت!!

2 Comments:

At 1:04 PM, Anonymous Anonymous said...

salam mahyar jan , omidvaram ke halet khob bashe, agha tasliat migam va vaghean motasefam, ( khoda biamorzashon ).

 
At 1:05 PM, Anonymous Amirhossein said...

salam mahyar jan , omidvaram ke halet khob bashe, agha tasliat migam va vaghean motasefam, ( khoda biamorzashon ).

 

Post a Comment

<< Home